دوست دارم فک کنم که قراره اون روز همین سه شنبه باشه! اگه نشد، یه سه شنبه ی دیگه!

یه روز که مامان به رنده اعتماد کنه و هویجا رو خودش خرد نکنه، که خسته نشه تا از من بخواد بقیه شو خودم خرد کنم و ناخونام نارنجی شه، تا بعدش هی پاک کنم و با لج بازی نارنجی تر شه و مجبور شم لاک بزنم، و قبل از لاک هم واسه اینکه ناخونام خشک نباشن یه کم روغن بادوم بهشون بزنم و باقی شو بزنم پایین موهام، و اگه بازم چرب بود، یه کمم به ناخونای پام، بعدشم مامان پیش خودش فکر کنه چرا هر وقت سنجاقک هویج خرد می کنه انقدر به خودش می رسه!!

 راستی جا داره از سه شنبه معذرت بخوام که ترم سوم، دوشنبه ها زیر درخت توت دانشکده می نشستیم و هویج پوست کنده می خوردیم! (و بعدشم برگ مو های سم پاشی شده رو!) آخه همه ی دوستامو اون روز می دیدم.(نینگول، گیلاس، پیشول، نازی، نونوچ)

روزی که مکعب روبیک رو تو زمان کمی مرتب کنم و بابا نگه :"تقلب کردی! وقتی حواسم نبود قطعه هاشو سریع باز کردی بعد درست سر هم کردی!" و وقتی دوباره جلوی حواس جمعش درست می کنم باز نگه: "اوکی! ولی قبلی رو تقلب کردی"!!

 یه روز که زنبور، نه برای من، برای خودش "آن چند سال" آنتونین بارتوشک رو بخونه، که منم یواشکی بشنوم و ذوق مرگ شم! یا قطعه ی رسول یونان رو، و به جای "مارگریتا" یه اسم دیگه رو زمزمه کنه.

 روزی که جایگاه غرور آفرین و در عین حال مفلوک یه معلم رو تو آموزشگاه پشت دانشکده به چنگ بیارم!

یه سه شنبه ی رویایی، می تونه از هزار تا تفریح آخر هفته بهتر و بیشتر خاطر آدم رو ارضا کنه. کاش همین هفته باشه!